تبلیغات
Story Land - تداعی معانی(داستان کوتاه)

تداعی معانی(داستان کوتاه)

سه شنبه 1390/09/8 11:32 بعد از ظهرنویسنده : Arshid

 
برای خواندن داستان کوتاه تداعی معانی اثر آرش سالاری به ادامه مطلب برید لطفا!.

صبح که با صدای محمد از خواب بلند می شوم، یاد نرگس می افتم که قرار بود زن من بشود و نشد. شد زن محمد. من سرباز بودم آن وقت ها، محمد زودتر رفت خواستگاری اش.

بلند  می شوم و با محمد و مامان و بابا صبحانه می خوریم.  محمد ماه دیگر عروسی اش است. صبحانه که تمام می شود از خانه می زنم بیرون. لازم نیست عجله کنم. در این شهر کوچک که به روستا بیشتر شبیه است، ساعت اداری دیرتر شروع می شود. تا تنها خیابان بزرگ شهر باید پیاده بروم. از جلوی نانوایی که رد می شوم و حسام را می بینم یاد محبوبه می افتم. مامان برایم نشانش کرده بود اما دادندش به همین حسام که پسر عمویش بود. برایش دست تکان می دهم. به سر خیابان که میرسم، می ایستم تا سرویس اداره بیاید. پنج دقیقه طول می گذرد و می رسد؛ یک مینی بوس کهنه. سوار که می شوم، با رضا، راننده مینی بوس سلام علیک می کنم و میروم ته مینی بوس می نشینم. رضا همان طور که حواسش به جلوست بلند بلند حالم را می پرسد. یاد خواهرش می افتم، راضیه. سر مهریه و شیربها به توافق نرسیدیم. تا برسیم به اداره، سر راه سعید رجبی و بهمن آقایی را هم سوار می کنیم. یاد آن دو خواهر دوقلو می افتم که هر کدام یکی شان را گرفتند و باجناق شدند. به حاطر مدرکم خانواده شان قبولم نکرد. به اداره که می رسیم مثل همیشه من آخر از همه پیاده می شوم. دم در با نگهبان سلام و علیکی می کنم و برخلاف بقیه به جای آسانسور به پله ها می روم. سمیه دختر عمویم بود که زن شهاب، نگهبان شد. زن عمو قبولم نداشت هیچ وقت. وارد هال اداره می شوم و به طرف آبدارخانه می روم. در را باز می کنم و کلید چراغ را می زنم. دارم اجاق را روشن می کنم که علیرضا، پسر معاون می آید دم در و می گوید چایی های دیروز خوب دم نکشیده بودند. مثل بیشتر روزها. امشب قرار است برویم خواستگاری. الهام خواهرزاده معاون اداره. علیرضا می رود یادم می افتد او هم هنوز مجرد است و به این فکر می کنم که احتمالاً تا چند وقت دیگر با دیدن علیرضا یاد الهام خواهم افتاد. سینی ای بر میدارم و به طرف استکان ها می روم و به تعداد آدم های اداره استکان می چینم داخل سینی.
آخرین ویرایش: - -

 
شنبه 1397/02/29 04:40 بعد از ظهر
Thank you for another informative blog. Where else could I
am getting that type of info written in such an ideal means?
I've a undertaking that I'm simply now running on,
and I have been at the look out for such information.
دوشنبه 1397/02/10 03:48 بعد از ظهر
Great post.
جمعه 1396/05/13 06:03 قبل از ظهر
It's amazing to pay a quick visit this site and reading the views of all friends about
this post, while I am also zealous of getting know-how.
پنجشنبه 1396/03/18 09:45 بعد از ظهر
This is my first time pay a quick visit at here and i am truly pleassant to read
all at single place.
جمعه 1396/01/25 03:46 بعد از ظهر
This is a really good tip particularly to those fresh to the blogosphere.

Brief but very precise info… Many thanks for
sharing this one. A must read article!
یکشنبه 1396/01/13 05:42 بعد از ظهر
I all the time used to study paragraph in news papers but now as I am a user of internet
thus from now I am using net for articles, thanks to web.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر